خداحافظ خوابگاه (اقامتگاه!!!)

به همه دوستان عزیز و خوانندگان محترم سلام عرض میکنم

اکنون که در حال نوشتم این پستم شامگاه آخرین روز ماه صفر است و روز شهادت امام رئوف که به حق در حقش گفته اند رضای خدا در رضای رضاست/رضا چون رضا شد خدا هم رضاست و فردا اولین روز ماه رییع الاول،در تقویم شمسی هم فردا روز سیزدهم دیماه است .شمارش معکوس برای شروع امتحانات پایان نهمین ترم تحصیلمان شروع شده،ترمی که برای اولین بار در آن میخواهیم داشتن فرجه را تجربه کنیم و ترمی که فاصله ما را تا پایان دوران تحصیلمان به عدد 5 و شاید هم کمتر برای ترم ها باقیمانده می رساند اما انگار سردی دیماه و نیز سردی و سنگینی نزدیک شدن به امتحانات و پایان دوران دانشجویی مدت ها زودتر به وبلاگ کدرشته!!! ما نفوذ کرده ، لذا تصمیم گرفتم شعری را که مدتی پیش و در اواسط تحصیل در دانشگاه امام صادق و کدرشته فخیمه ی م.ا و حقوق 88 خواندم و به نظرم بسیار جالب امد را اکنون و کمی زودتر از زمان خود در وبلاگ بگذارم چرا که قصد داشتم این را بعدها و پس از پایان تحصیل برای یادآوری خاطرات در وبلاگ بگذارم  اما به نظرم آمد اکنون هم زمان بدی نیست و چه بسا بهترین زمان.

باشد که اندکی از سرما و سکوت سنگین وبلاگ بکاهد ضمنا ناگفته نماند شعر با کمی دخل و تصرف است:

دوستان نیک و همراهان جان یادش بخیر

آرزوهای بزرگ و بیکران یادش بخیر

ادامه نوشته

پيرمرد ..... شانس


 سلام و درود و عرض خسته نباشيد و تبريك به مناسبت پايان امتحانات و شروع ترم جديد به همه ي شما دوستان عزيز!

پيرمرد روستا زاده ای بود که از دار دنيا یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پی مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.

همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که...؟

باآرزوي بهترين ها براي تمامي افراد كدرشته و خوانندگان بزرگوار!!!

التماس دعا-ترابی

 

يادبادآن روزگاران ياد باد

با عرض سلام و آرزوي قبولي عزادري ها

اين شعر زيبا را به همه ي شما دوستان تقديم مي كنم.فكر مي كنم خالي از لطف نيست،اميدوارم خالي از حكمت هم نباشه!!!(انشالله)

***ياد باد آن روزگاران ياد باد***

خاطرات كودكي زيبا ترند
يادگاران كهن مانا ترند


درس هاي سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود


درس پند آموزِ روباه و كلاغ
روبه مكار و دزدِ دشت و باغ


روز مهمانيِ كوكب خانم است
سفره پُر از بوي نانِ گندم است



با وجود سوز و سرماي شديد
ريزعلي پيراهن از تن مي دريد


تا درون ِنيمكت جا مي شديم
ما پُر از تصميم كبري مي شديم


پاك كن هايي ز پاكي داشتيم
يك تراش سرخ لاكي داشتيم


كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت
دوشمان ازحلقه هايش درد داشت


گرمي دستانمان از آه بود
برگ دفترها به رنگ كاه بود


مانده در گوشم صدايي چون تگرگ
خش خش جارو با پا روي برگ


همكلاسي هاي من يادم كنيد
باز هم در كوچه فريادم كنيد


همكلاسي هاي درد و رنج و كار
بچه هاي جامه هاي وصله دار


بچه هاي دكه ي خوراك سرد
كودكان كوچه ، اما مردِ مرد


كاش هرگز زنگ تفريحي نبود
جمع بودن بود و تفريقي نبود


كاش مي شد باز كوچك مي شديم
لااقل يك روز كودك مي شديم


ياد آن آموزگار ساده پوش
ياد آن گچ ها كه بودش روي دوش


اي معلم ياد وهم نامت بخير
ياد درس آب و بابايت بخير


اي دبستاني ترين احساس من
بازگرد، اين مشق ها را خط بزن

سپاس از لطفتان

و التماس دعا

 

درد و دلي با حافظ گران مايه

سلام و درود خدمت دوستان امام صادقي و غير امام صادقي 

پس از مدت ها و البته بعد از طي كردن تقريبا مي شه گفت هفت خوان رستم! ادوات و امكانات نوشتن در وبلاگ براي ما فراهم و موانع آن هم مرتفع شد كه لازمه از مدير وبلاگ كه به تازگي هم ظاهرا عوض شده اند تشكر كنيم اما...

 به عنوان حسن ورود مناسب ديديم در همين ابتدا از شاعر محبوب تمامي ايرانيان كه به حق هم لايق اين عنوان است يعني حضرت حافظ يادي كنيم؛ البته به نوعي ديگر،يعني گفتگويي مختصر با ايشان،هرچند شايد بعضي از دوستان قبلا اين شعر را خونده باشند ولي به نظر مي رسه يادآوري دوباره اون چندان خالي از لطف نيست.ناگفته نماند ارادت ديرين و متقابل ما به حضرت حافظ  بزرگوار و صد البته سابقه ي فتح باب شوخي توسط ايشان با همشهري هاي ما بر همگان ثابت و روشن است و مدعاي آن هم بيتي مشهور كه در يكي از كتب استاد شهيد مطهري هم خوانديم:

اگرچه زنده رود آب حيات است / ولي شيراز ما از اصفهان به

و اما خود شعر:

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس
دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس
گفتم سلام حافظ ، گفتا علیک جانم
گفتم کجا روی ؟گفت والله که خود ندانم
گفتم بگیر فالی گفتا نمانده حالی
گفتم چه گونه ای؟ گفت در بند بیخیالی
گفتم که تازه تازه شعر و غزل چه داری
گفتا که میسرایم شعر سپید باری
گفتم زدولت عشق ؟گفتا که کودتا شد
گفتم رقیب پس چی؟گفتا که کله پا شد
گفتم کجاست لیلی؟مشغول دلربایی؟
گفتا شده ستاره در فیلم سینمایی
گفتم بگو زخالش؟آن خال آتش افروز
گفتا عمل نموده دیروز یا پریروز
گفتم بگو زمویش گفتا که مش نموده
گفتم بگو زیارش گفتا ولش نموده
گفتم چرا؟چگونه؟عاقل شدست مجنون؟
گفتا شدید گشته معتاد گرد افیون
گفتم کجاست جمشید؟جام جهان نمایش؟
گفتا خریده قسطی تلویزیون به جایش
گفتم بگو زساقی حالا شدست چه کاره؟
گفتا شدست منشی در دفتر اداره
گفتم بگو ز زاهد آن راهنمای منزل
گفتا به من که بردار دستت را از سر دل
گفتم زساربان گو با کاروان غمها
گفتا آژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم بگو زمحمل یا از کجاوه یادی
گفتا پژو دوو بنز یا گلف نوک مدادی
گفتم که قاصدک کو؟آن باد صبح شرقی ؟
گفتا که جای خود را دادست به فکس برقی
گفتم سلام مارا باد صبا کجا برد؟
گفتا به پست داده آورد یا نیاورد؟
گفتم بگو زمشک آهوی دشت زنگی
گفتا که ادکلن شد درشیشه های رنگی
گفتم سراغ داری میخانه ای حسابی
گفتا آنچه بودست گشته چلو کبابی
گفتم بلند بوده موی تو آن زمانها
گفتا که حبس بودم از ته زدند آن را
گفتم شما وزندان؟حافظ مارو گرفتی؟
گفتا ندیده بودم هالو به این خرفتی...!

توفيق همواره رفيق راهتان باد.

ترابي